مـا هیـچ ... مـا نگـاه

سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳٩۱

اول به بانگ نای و نی ...

هر کاری آداب خاص خودش را دارد ...یعنی هر چقدر هم که خیلی چیزها پیشرفت کنند و تکنولوژیک شوند نباید این آداب عوض شوند..

موسیقی ایرانی خوب است-من  دوستش دارم- ... اما گوش دادن موسیقی ایرانی هم آداب دارد.. موسیقی ایرانی trackپذیر نیست ...نمی شود یک آلبوم موسیقی ایرانی را به چندین قسمت جدا از هم تقسیم کرد ...روح اثر از بین میرود ... نمی توان با اثر ارتباط برقرار کرد ... آوای ایرانی را باید از ابتدا تا به انتهایش گوش دهی.. رها شوی در کل اثر ... همراه شوی با فراز و فرودش .. و بعد هم یک جایی آن وسط ها ارگاسم شوی ...

قطع نکنید این چرخه را ... حس تان ناقص می شود .. موسیقی هم آداب دارد ....

سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳٩۱

یاد ایام...

به رسم هر سال .. به رسم پایان هر سال می نویسم

سال خوب.. سال بد.. سال پایان.. سال آغاز

سال " خوب که چی".. سال " آخرش که چی".. اما سال موفقیت.. سال پیروزی

اما یک چیز همیشه کم بود

یک امید.. یک انگیزه.. یک "من"..

سال بی شب.. سال بی شعر.. سال تلخ

سال کار.. سال کار.. سال کار

و کار بهانه ای بود  و شاید مرهمی بر زخم تلخ روزهایم

سال رسیدن.. سال گسستن.. سال ماندن.. سال رفتن

و من رفتم بی "تو"

و من ماندم بی "من"

 

و سال نو

چیزی نو نیست

نه اندیشه ای.. نه انگیزه ای..

نه راهی.. نه همراهی

و من

...

هستم .. خواهم بود .. 

چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳٩٠

ای کوه تو آواز من امروز شنیدی...

 

علی شیروی  دوباره می نویسد ... 

 

و این یعنی زندگی ...

پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۸

به بهانه امروز ...

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است
 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
 مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

 

سهراب سپهری - حجم سبز

 

 

 عکس از اینجا

 

 

به بهانه امروز...

تهران 21/3/1388  ساعت 13

 

 

خوب ... همین اول بگویم که خیلی خوبم ... نه دچار احساسات شده ام ... نه افسرده شده ام و نه ...

دوست داشتم اینجا را ... هنوز هم دوست خواهم داشت ... دوست دارم نوشتن را ... نوشته شدن را ... اما خوانده شدن را دیگر دوست ندارم ... و من اینجا خوانده شدم ... و اینجا دیگر آرام نیست ... سکوت نیست ... نگاه نیست ...

به پایان نرسیده ام ... چرا که هنوز آغاز نشده ام ... این پست هم خداحافظی نیست ... چیزی که شروع نشده است تمام نمی شود ...شاید چیزی ست شبیه سفر ...

خواهم نوشت دوباره ... شاید وقتی دیگر .. جایی دیگر ...

و دنیا همچنان کوچک است ... کوچک ... و فرصت دیدار هست تا فرصت هست ...

 

هیچ باشید ... نگاه شوید ...

 

 

پس از یادداشت (هشتم آذر ماه) :

اینجا همیشه هستم ...

 

پس از یادداشت دوم (سیزدهم دی) :

برای کسانی که فوتو دات نت باز نمی شود اینجا نیز هستم ...

 

پس از یادداشت سوم (بیست و چهارم خرداد ۸۷) :

همه نظرات را خواندم دوباره ... دلم گرفت ... هنوز دلم برای اینجا تنگ میشود ...

 

 

 

جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦

پاييز ... بودن ... نبودن

پاييز را دوست ندارم...اين روزها خيلی به پاييز فکر می کردم...اينکه دوستش دارم... يا ندارم... و البته بيشتر دنبال اين بودم که چرا پاييز را دوست ندارم و حتی گاهی از آن منتفرم... اما نميدانم برای چه... شايد برای اينکه تکليف خودم را با پاييز يکسره کنم... و يا تکليف خودم را با خودم ...

وقتی کسی را نداری تا که پاييزت را با او هم احساس شوی ... پاييز برايت دلگير می شود ... آن وقت است که غروب های پاييز، بغض تمام گلويت را می گيرد و دوست داری های های گريه کنی ... که البته نمی توانی ... و مدام آن را فرو می خوری تا که شب فرا می رسد و تو در تنهايی خويش دو سه قطره اشک می ريزی ... و پشت بند آن يک فنجان قهوه تلخ تا که کمی آرام شوی ... غرق می شوی در تاريکی شب و سکوت افکارت ... تا اينکه سرمای نمناک پاييز تو را به خود می آورد و مجبور می شوی بلند شوی و پنجره را ببندی و ژاکتت را تنت کنی ... و افسوس می خوری که کسی نيست تا که ژاکتت را روی شانه هايت بيندازد و بعد اشک می ريزی که  نمی توانی ژاکتت را گرمابخش تن کسی کنی ... يک فنجان قهوه ديگر و ...

صبح پاييز است و تو که از خانه بيرون ميزنی نسيم خنک و بيشتر سرد بعد از باران نيمه شب می خورد به صورتت و طراوت صبحدم را با تمام وجود حس می کنی و فکر کن که همه اينها را يک مِه رقيق صبحگاهی کامل کند ... بعد هم کلی پياده رو است با برگ های نمزده هزار رنگ که پاهايت را صدا می زنند برای قدم زدن ... و صدای خش خش برگ ها که سمفونی پاييز است ... پاهايت خيس شده اند و تو هنوز دوست داری ادامه دهی اين سمفونی آب و برگ را ... و تو ...

اما ... اما اين جاده ها مسافر می خواهند و مسافر همراه و همراه هم همنفس و تو در بغض بی نفس بی همنفسی سکوت می شوی ... سکوت ... سکوت و پای سست می کنی از رفتن ...

اين است پاييز تنهايی و تنهايی پاييز ...

 

پاييز زيبا نيست ... پاييز را گرمای نفس اويی که رودررويت نشسته است و تو بازی رنگ ها را در عمق چشمهايش تماشا می کنی زيبا می کند ... و من اين پاييز را دوست دارم ...

 

عکس از اينجا

 

ديشب می خواستم مطلبی بنويسم ... حسی داشتم ... و شايد حرفی ... اما الان ... نه ... می بينم که لزومی هم ندارد که بنويسم ... گويی هر چيز به وقتش نيکوست ... خوب ... خاطره اش می ماند برای خودم ... پنهانی و يواشکی ... گاهی چيزهایی لازم است برای خلوت آدم با خودش ... 

 

 

یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦

۵ کتاب !!!

نشسته بودیم در عصر یکی از این همین روزها با دوستان و از هر دری سخنی ... رسیدیم به اینکه بابا بالاخره یه کاری ... حرکتی .. اقدامی در این آخر عمری ( البته آخر عمر من و نه دوستان !!!) ... بعد هی فکر فکر و فکر کردیم !!! و رسیدیم به این که حالا می بینید :

5 کتاب

 

اکثر ما کتاب هایی رو می خوانیم که کسی بهمون توصیه کرده باشه... یا تعریفش رو تو کتاب یا نوشته دیگری خوانده باشیم ... بنابراین از اونجاییکه من کلا درد اجتماع داشته و دارم !!! تصمیم گرفتیم در یک حرکت خودجوش فرهنگی 5 کتاب با ارزشی رو که تا حالا خوندیم رو بگیم و از بقیه هم بخوایم که این کارو بکنن

روش کار هم مثل بازی های گذشته ست ... هر نفر 5 کتاب رو معرفی می کنه و 5 نفر رو دعوت می کنه که این کار رو ادامه بدن و ...

امیدوارم که این کار باعث افزایش مطالعه در بین دوستان عزیز بشه

 

و اما 5 کتاب من :

ژان کریستف       اثر رومن رولان

 

کلیدر                 اثر محمود دولت آبادی ( تنها رمان ایرانی که خوانده ام)

 

عشق در زمان وبا   اثر گابریل گارسیا ماکز

 

جنگ و صلح         اثر تولستوی

 

دن کیشوت         اثر میگویل سروانتس

 

 

و دعوت می کنم از دوستان عزیز :

عطا و محمدرضا

مريم

نيلوفر

سارا

و شقايق

 

پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦

مانايی !!!

ما را رها کنید در اين رنج بی حساب

                                                  .

 

                                                      .

 

                                                          .

 

                                                              .

 

                                                   

                                                               خدا تا هميشه هست ...

 

 

 

پانويس :

آه که چقدر به يک شب بارانی نياز دارم ...

 

 

جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

در امتداد زندگی ...

همه‌ی فرصت من
انسان بود
و همه‌ی مشگل من
انسان ...

 

همواره یکی از دغدغه هایم زندگی بوده و فرصتی که در اختیارم قرار گرفته است ...  اما این روزها این موضوع بشتر مرا آزار می دهد و گاهی احساس بیهودگی برمن چیره میشود ... این روزها این فرصت را کوتاه تر و کوتاه تر می بینم و راه  مقابلم را درازتر و درازتر ... می ترسم از اینکه مصداق این جمله "شاملو" باشم که " فرصت زندگی را دست بسته دهان بسته گذشتیم" ... می ترسم از اینکه بعد از من نام نیکی از من بر جای نماند ...


بهر حال با تمام همه این نگرانی ها من هنوز زنده ام ... هنوز فرصت دارم ... هنوز خوشحالم که خدا مرا آنقدر دوست دارد که این فرصت را از من نگرفته است ... و مثل تمامی روزهای تولدم خوشحالم ... خوشحالم که هنوز می توانم برای آرزوهایم تلاش کنم ... شاید خوشحالم که پیر شده ام !!! ...  و اصولا بی بهانه خوشحالم ...

"گابریل گارسیا مارکز " در کتاب " عشق در زمان وبا " می نویسد:" بعد از مرگ برای استراحت خیلی وقت خواهم داشت ولی عجالتا مرگ که جز برنامه هایم نیست."


.
.
.


میلادم مبارک !!!

 

پانویس:
از همه دوستانی که با پست قبلی ناراحتشان کرده ام معذرت می خواهم ...

< X

دومان


ابـتــــدا
مدرن نامه



آنچه گذشت

فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
مهر ٩٠
خرداد ۸۸
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤


:هم نفسان

پـاييــز
مشق پرواز
الهه حميدی
مريم
سميرا
سوفی
نيلوفر
محمدرضا
عطا
يگانه
امیر حسین
يـلـدا
صـبــــا
فوتو هايکو
و چه تنها
علی شيروی
سارا
دختر ترکمن
نرگس
صبــــــا


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب

RSS