|
پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۸
صدا کن مرا سهراب سپهری - حجم سبز عکس از اینجا به بهانه امروز... تهران 21/3/1388 ساعت 13 + ٦:٠۳ ب.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦
خوب ... همین اول بگویم که خیلی خوبم ... نه دچار احساسات شده ام ... نه افسرده شده ام و نه ... دوست داشتم اینجا را ... هنوز هم دوست خواهم داشت ... دوست دارم نوشتن را ... نوشته شدن را ... اما خوانده شدن را دیگر دوست ندارم ... و من اینجا خوانده شدم ... و اینجا دیگر آرام نیست ... سکوت نیست ... نگاه نیست ... به پایان نرسیده ام ... چرا که هنوز آغاز نشده ام ... این پست هم خداحافظی نیست ... چیزی که شروع نشده است تمام نمی شود ...شاید چیزی ست شبیه سفر ... خواهم نوشت دوباره ... شاید وقتی دیگر .. جایی دیگر ... و دنیا همچنان کوچک است ... کوچک ... و فرصت دیدار هست تا فرصت هست ... هیچ باشید ... نگاه شوید ... پس از یادداشت (هشتم آذر ماه) : اینجا همیشه هستم ... پس از یادداشت دوم (سیزدهم دی) : برای کسانی که فوتو دات نت باز نمی شود اینجا نیز هستم ... پس از یادداشت سوم (بیست و چهارم خرداد ۸۷) : همه نظرات را خواندم دوباره ... دلم گرفت ... هنوز دلم برای اینجا تنگ میشود ... + ٤:٤۸ ب.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦
پاييز را دوست ندارم...اين روزها خيلی به پاييز فکر می کردم...اينکه دوستش دارم... يا ندارم... و البته بيشتر دنبال اين بودم که چرا پاييز را دوست ندارم و حتی گاهی از آن منتفرم... اما نميدانم برای چه... شايد برای اينکه تکليف خودم را با پاييز يکسره کنم... و يا تکليف خودم را با خودم ... وقتی کسی را نداری تا که پاييزت را با او هم احساس شوی ... پاييز برايت دلگير می شود ... آن وقت است که غروب های پاييز، بغض تمام گلويت را می گيرد و دوست داری های های گريه کنی ... که البته نمی توانی ... و مدام آن را فرو می خوری تا که شب فرا می رسد و تو در تنهايی خويش دو سه قطره اشک می ريزی ... و پشت بند آن يک فنجان قهوه تلخ تا که کمی آرام شوی ... غرق می شوی در تاريکی شب و سکوت افکارت ... تا اينکه سرمای نمناک پاييز تو را به خود می آورد و مجبور می شوی بلند شوی و پنجره را ببندی و ژاکتت را تنت کنی ... و افسوس می خوری که کسی نيست تا که ژاکتت را روی شانه هايت بيندازد و بعد اشک می ريزی که نمی توانی ژاکتت را گرمابخش تن کسی کنی ... يک فنجان قهوه ديگر و ... صبح پاييز است و تو که از خانه بيرون ميزنی نسيم خنک و بيشتر سرد بعد از باران نيمه شب می خورد به صورتت و طراوت صبحدم را با تمام وجود حس می کنی و فکر کن که همه اينها را يک مِه رقيق صبحگاهی کامل کند ... بعد هم کلی پياده رو است با برگ های نمزده هزار رنگ که پاهايت را صدا می زنند برای قدم زدن ... و صدای خش خش برگ ها که سمفونی پاييز است ... پاهايت خيس شده اند و تو هنوز دوست داری ادامه دهی اين سمفونی آب و برگ را ... و تو ... اما ... اما اين جاده ها مسافر می خواهند و مسافر همراه و همراه هم همنفس و تو در بغض بی نفس بی همنفسی سکوت می شوی ... سکوت ... سکوت و پای سست می کنی از رفتن ... اين است پاييز تنهايی و تنهايی پاييز ... پاييز زيبا نيست ... پاييز را گرمای نفس اويی که رودررويت نشسته است و تو بازی رنگ ها را در عمق چشمهايش تماشا می کنی زيبا می کند ... و من اين پاييز را دوست دارم ... + ٢:۱٠ ب.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٦
ديشب می خواستم مطلبی بنويسم ... حسی داشتم ... و شايد حرفی ... اما الان ... نه ... می بينم که لزومی هم ندارد که بنويسم ... گويی هر چيز به وقتش نيکوست ... خوب ... خاطره اش می ماند برای خودم ... پنهانی و يواشکی ... گاهی چيزهایی لازم است برای خلوت آدم با خودش ... + ۱٢:۳٥ ق.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦
نشسته بودیم در عصر یکی از این همین روزها با دوستان و از هر دری سخنی ... رسیدیم به اینکه بابا بالاخره یه کاری ... حرکتی .. اقدامی در این آخر عمری ( البته آخر عمر من و نه دوستان !!!) ... بعد هی فکر فکر و فکر کردیم !!! و رسیدیم به این که حالا می بینید : 5 کتاب اکثر ما کتاب هایی رو می خوانیم که کسی بهمون توصیه کرده باشه... یا تعریفش رو تو کتاب یا نوشته دیگری خوانده باشیم ... بنابراین از اونجاییکه من کلا درد اجتماع داشته و دارم !!! تصمیم گرفتیم در یک حرکت خودجوش فرهنگی 5 کتاب با ارزشی رو که تا حالا خوندیم رو بگیم و از بقیه هم بخوایم که این کارو بکنن روش کار هم مثل بازی های گذشته ست ... هر نفر 5 کتاب رو معرفی می کنه و 5 نفر رو دعوت می کنه که این کار رو ادامه بدن و ... امیدوارم که این کار باعث افزایش مطالعه در بین دوستان عزیز بشه و اما 5 کتاب من : ژان کریستف اثر رومن رولان کلیدر اثر محمود دولت آبادی ( تنها رمان ایرانی که خوانده ام) عشق در زمان وبا اثر گابریل گارسیا ماکز جنگ و صلح اثر تولستوی دن کیشوت اثر میگویل سروانتس و دعوت می کنم از دوستان عزیز : و شقايق
+ ٤:٥٥ ب.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦
ما را رها کنید در اين رنج بی حساب . . . . خدا تا هميشه هست ... پانويس : آه که چقدر به يک شب بارانی نياز دارم ... + ۱:٤٩ ب.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦
همهی فرصت من همواره یکی از دغدغه هایم زندگی بوده و فرصتی که در اختیارم قرار گرفته است ... اما این روزها این موضوع بشتر مرا آزار می دهد و گاهی احساس بیهودگی برمن چیره میشود ... این روزها این فرصت را کوتاه تر و کوتاه تر می بینم و راه مقابلم را درازتر و درازتر ... می ترسم از اینکه مصداق این جمله "شاملو" باشم که " فرصت زندگی را دست بسته دهان بسته گذشتیم" ... می ترسم از اینکه بعد از من نام نیکی از من بر جای نماند ... "گابریل گارسیا مارکز " در کتاب " عشق در زمان وبا " می نویسد:" بعد از مرگ برای استراحت خیلی وقت خواهم داشت ولی عجالتا مرگ که جز برنامه هایم نیست." پانویس: + ۱:٢۳ ب.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦
سلام مامان جان ... حالت چطور است ؟ همه چیز رو به راه است ؟ ... خبری از ما نمی گیری ؟ حتما خیلی خوش می گذرد !!! امیدوارم که این گونه باشد ... ما هم ... ای ی ی ی ی ...شاید کمی خوب باشیم ... البته گاهی ... همه چیز تقریبا همان گونه است ... بدون تغییر خاصی ... هنوز هم اینجا صبح می شود و بعد از ظهر و آخر سر هم شب... اما همه چیز تو را کم دارد ... شب ها کمی عوض شده ... اما دیگر نگران شب های من نباش ... همه چیز امن و امان است ... راستی ی ی ی ی ی ی ی ... آن بالا بالا ها چه خبر ؟؟؟ می گویند از آن بالا زمین خیلی کوچک دیده میشود ؟ درست است ؟ ... من از آن بالا چطور دیده میشوم ؟ همان پسرکی که مدام تو را اذیت می کرد ؟ جایت که راحت است ؟ اه ه ه ه ه .. چه سوال احمقانه ای ... حتما که خوب است ... هر چه باشد و هر کجا خیلی بهتر از با من بودن است ... بهر حال آسمانی شدن کلا حال می دهد ... مامان جان ... حالا که به خدا نزدیک تر شده ای هوای ما را بیشتر داشته باش ... سفارش ما را حتما به خدا بکن ... نمی دانم ...شاید خدا تو را پیش خودش برد تا بیشتر هوای ما را داشته باشی ... بیشتر از زمانی که هنوز زمینی بودی ... زمینی که نه ... در زمین بودی ... چرا که همیشه آسمانی بودی ... همیشه ... می خواهم آسمان را هیچ وقت نبخشم ... به خاطر حسادتی که به زمین کرد و تو را با خود برد ... امروز را اینجا برای مادرها جشن گرفته اند ... مثل همان سال هایی که هنوز بودی ... یعنی اینجا بودی ... می دانم که در آسمان ها جشن با شکوه تری برایت گرفته اند ... خیلی بهتر از جشن های زمینی که فقط تبریکی بود خشک و خالی از من ... اما ای کاش بودی.... ای کاش ... خوب دیگر ... نمی دانم چه باید بگویم ... حرف که زیاد است ... اما ... بگذریم ... مواظب ما باش ... اما زیاد نگران نباش ... اما برایم خیلی دعا کن ... خیلی سلام مرا به خدا هم برسان ... . . . مامان جان ... در آسمان ها هم روزت مبارک... + ۱٢:۱٧ ب.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦
يک سال ديگر هم از آن يک سال پيشين تر گذشت ... و اين بار "مسافر جاده های مه آلود" شد "ما هيچ ... ما نگاه" يک سالِ ... بگذريم ... مهم اين است که من هنوز اينجا را دارم نمی دانم احساسم را چگونه بيان کنم ... چيزی شبيه احساس باغبان نسبت به گلی که می کارد و ... خوشحالم از اينکه اينجا پلی است برای ارتباط با هم نفسانی که به نظرم حضور آنها بهانه ای است برای حضور من ... و همان دعای سال قبل که : اميدوارم كه اين گوشه دنج از دنيا ساليان سال همراز و هم نفس من باشه. آمـــين و به رسم تقدير سپاس بيکران از همه آنهايی که آمدند ... و آرزوی بهترين ها برای مريم عزيز ، عطا و محمدرضا و يار ديرين وبلاگم صبا ... . . . يادها انبوه شد در سر پر سرگذشت جز طنين خسته افسوس نيست رفته ها را بازگشت. سايه تا دوباره شايد ... + ۱۱:٥٦ ب.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦
روشنتر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم تا ساکن سرای سکوت شدم. با یزید بسطامی پانویس: سپاس بیکران از تمام دوستانی که مرا و وبلاگم را تنها نگذاشته اند ... و تشکر بسیار از مـــــریــم عزیز ... + ۱٠:٥۳ ق.ظ دومان پيام هاي ديگران ()
|
| ||||||